درست ۲ سال پیش بود چقدر زود گذشت
دو سال پیش بود که من اومدم این جا و وبلاگم رو ساختم و اولین مطالبمو گذاشتم البته یه کم بیشتر از دو ساله باورم نمی شه زمان خیلی زود می گذره اون موقع به چی فکر می کردمو حالا اصلا این وبلاگ برام اهمیتی نداره یعنی فقط به خاطر اون پستای قدیمی دوسش دارم فقط به خاطر اون موقه هاست که میام و چقدر عوض شدم 
چقدر دوستای بیش تری پیدا کردم و چقدر تنهاتر شدم .
من نمی خوام بیش تر از این بزرگ بشم خدایییییاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
خسته شدم بسه دیگه تا کجا باید پیش برم من تا همین جاشو خیلی دوست دارم
وقلمم را به زور از دستانم کشیدند زبانم را بریدند ولی با لهای خیالم را هرگز نمی توانند ببرند من پرنده نیستم من آدمی با بالهایی برای پروازم
+ نوشته شده در شانزدهم شهریور 1388ساعت   توسط نیست
|
وای دیدین بالای تونل رسالت چی نوشته ؟
من تازه امروز دیدم یه ذره شر و وره ولی یه ذره هم معنی داره این دفعه که داشتین از اونجا رد می شدید بخونیدش بعد با سرعت زیاد وارد تونل بشیدو لایی بکشید و از ته دلتون بخندید
هیچ کس نمیتونه مجبورم کنه با سرعت کم برونم
+ نوشته شده در سیزدهم شهریور 1388ساعت   توسط نیست
|
دخترکی که بدون کفش در مزرعه راه می رفت گل و خاشاک برایش مهم نبود دخترکی که فرش می بافت در اتاق مادرش زخم و پینه ی دستانش برایش مهم نبود.
دخترکی ،دخترکی ،دخترکی ...و دخترکانی که بی هدف می رفتند ولی برایشان مهم نبود
+ نوشته شده در هشتم شهریور 1388ساعت   توسط نیست
|
ما محکوم به بودن هستیم محکوم به نفس کشیدن همراه با ترس عجیبی از رها شدن از فریاد کشیدن رفتن و تمام شدن .با این حال این بودن را دوست داریم و حاضریم به هر قیمتی آن را نگه داریم .
کاش از ما می پرسیدند که آیا می خواهیم؟
شاید زندگی حقی است که به اشتباه به بعضی ها هدیه شده است
+ نوشته شده در هشتم شهریور 1388ساعت   توسط نیست
|
می گذرم از زمان می گذرم از خاک همراه آب و باد سفر می کنم به دنبال هیچ امیدوارم به هیچ و میدانم که همه چیز در هیچ است
+ نوشته شده در هشتم شهریور 1388ساعت   توسط نیست
|
تو که
ماه بلند آسمونی منم
ستاره می شم دورت می گردم
اگه ستاره بشی دورم بگردی منم ابرمیشم روتو می گیرم
اگه ابر بشی روموبگیری منم بارون میشم نم نم می بارم
اگه بارون بشی نم نم بباری منم سبزه میشم سر در میارم
اگه سبزه بشی سر در بیاری منم گل میشم پهلوت میشینم
اگه گل بشی پهلوم بشینی منم بلبل میشم چه چه می خونم
+ نوشته شده در هشتم شهریور 1388ساعت   توسط نیست
|
برای تنها بچه مگس دوست داشتنی:
حالم بهتره و هر روز بهتر هم میشه دل تنگ هم هستم به پرواز فکر می کنم و به رها شدن ورسیدن به چشمه ی آبی که بر خلاف دیگر چشمه ها عصیان میکند و وجودم که اکنون در پی او می گردد و فقط به هیچ میرسد .ازعدم بدم میآید . وسرسپردگی در کارم نبود تا آن روز که تنهایی را به من نشان داد به او سر سپر ده ام .مرگ را هم دوست ندارم.ابر .دیوار و وحشت ...
وتمام
مرگ که دوست ندارمش به سراغم می آید در هر حال و عدم مرا به همه اثبات می کند .
تمام
+ نوشته شده در بیست و یکم مرداد 1388ساعت   توسط نیست
|
نمی دونم این ایده از کجا توی سر اون آدم پیدا شد ولی میدونم کهمنو هم به خنده واداشت و هم یه مدت کوتاهی روش فکر کردم .
و اون ایده این بود:
به عقیده ی مسلمانان ازدواج خواهر و برادر حرامه واما از طرفی تمامی ما انسان ها از یک زن و مرد و ازدواج فرزندان آنها به وجود اومدیم .وسوال این جاست آیا ما حرام زاده نیستیم؟و آیا انسان هایی که مسلمان نیستند و این کار را انجام می دهند حرام زاده نیستند؟
خیلی جالبه !نه!
+ نوشته شده در بیست و یکم مرداد 1388ساعت   توسط نیست
|
و بی آن که خواسته باشم در سکوت تاریک و خنک اتاق دستهایم به حرکت در آمدند و بی هوا چرخیدند و سپس پاهایم و سپس تمام وجودم و گریه کردم و فریاد کشیدم بی آن که خواسته باشم ناگهان در ها گشوده شدند ونور تاریکی ها را در نوردید و در شلوغ روشن گرم اتاق ایستادم تمام وجودم ایستاد بی آن که خواسته باشم یک قدم جلوتر آمد دستهایم می لرزیدند یک قدم عقب تر رفتم بعد تصمیم گرفتم که دیگر حرکت نکنم .
دستهایم را گرفت بعد با هم چرخیدیم من این را می خواستم می خندیدم و اشکهایم پایان نداشتند .
ایستادیم بدون این که خواسته باشیم هنوز می لرزیدم ...
(قطعه ی آغازی از کتاب ...... اثر خودم)
+ نوشته شده در بیست و نهم تیر 1388ساعت   توسط نیست
|
۳ هفته از تموم شدن کنکور و شروع شدن آزادی می گذره .....................
خوشحالللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللمممممممممممممم


+ نوشته شده در بیست و نهم تیر 1388ساعت   توسط نیست
|
ای بابا مگه میشه نیومد تو نت
چقدر درس بخونم خسته شدم .
راستی ممنون که به من سر می زنید وشرمنده می کنید
تمام مهسا
+ نوشته شده در بیست و چهارم دی 1387ساعت   توسط نیست
|
من دیگه بلاگفا نمیام تا بعد کنکور امیدوارم موفق بشم
کنکوررررررررررررررررررررررررررر واااااااااااااااااااااااااااای ی ی ی ی
مهسا
+ نوشته شده در نوزدهم مهر 1387ساعت   توسط نیست
|
روی دفتر هایم
روی میز تحریرم روی درختان
روی ماسه روی برف
نام تو را مینویسم
روی همه ی صفحه های خوانده شده
روی صفحه های سفید
روی سنگ و خون و کاغذ یا خاکستر
نام تو را مینویسم
روی جنگل و کویر
روی قلبم
برآشیانه ها و گل ها ی طاووسی
نام تو را مینویسم
روی همه تکه پاره های آسمان لاجوردی
روی مرداب این آفتاب پوسیده
روی رودخانه این ماه زنده
نام تو را مینویسم
وبه نیروی یک واژه
زندگی را از سر میگیریم
من برای شناختن و نامیدن تو
پا به جهان گذاشته ام 
+ نوشته شده در بیست و چهارم شهریور 1387ساعت   توسط نیست
|
جای پاهای آخرین مسافر خسته هنوز روی پادری مسافر خانه به جا مانده
افسوس هم روی پیشخوان سایه افکنده..........................................................................
کاش فقط یک رویا نبود جای پای یک رهگذر
وافسوس روی پیشخوان دروغ بود
و ای کاش تو هم فقط رهگذری بودی و بس 
+ نوشته شده در هفدهم مرداد 1387ساعت   توسط نیست
|
امروز ۱۴ مرداد ماه سال ۱۳۸۷ است خیلی خوشحال نیستم زمونه ی خوبی نیست همه نامردی همه بی مرامی همه.........................
اه خسته شدم دیگه خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
+ نوشته شده در چهاردهم مرداد 1387ساعت   توسط نیست
|
بادبادك رفت بالا.......................قرقره از غصه لاغر شد
+ نوشته شده در سی و یکم تیر 1387ساعت   توسط نیست
|
روز ها يكي پس از ديگري مي آيند و ما گاه تنهاييم و گاه با دوستان ولي هيچ چيز به ما اهميت نمي دهد كه خوشحاليم و زمان مي گذزد وهمه چيز تكرار مي شود به اميد آنيم كه روز هايي تنهايي زود ر بگذرند
+ نوشته شده در بیست و پنجم تیر 1387ساعت   توسط نیست
|
we are dreaming of tommorrow and tommorow isnt coming
we are dreaming of glory that we dont really want
we are dreaming of ,new day when the new dys here already
we are running fromthe battle when its ane that be fought
And still we sleep
we are listening for the calling but never really heeding
hoping for the future when the futures only plans
Dreaming of the wisdom that we are doding daily
playing for a savior when salvations in our hands
And still we sleep
And still we sleep
And still we pray
And still we fear
And still we sleepترجمه:
ما در روياي فرا رسيدن فرداييم و فردا نمي آيد
ما در روياي شكوه و افتخاري غوطه وريم كه خود نمي خواهيمش
خواب روزي نو را مي بينيم غافل از اين كه همين امروز است ان
ما رويگردان از رزميم ان دم كه بايد در ان قدم بگذاريم
وما همچنان درخوابيم
ما ندا ر ميشنويم اما به ان وقعي نمي نهيم
اميد بر اينده بسته ايم آينده هم تنها نقشي است بر آب
در ارزوي خردي هستيم كه همواره از آن سر بازمي زنيم
ظهور منجي را به نيايش ايستا ده ايم اما نجات خود در دستان ماست
و ما همچنان در خوابيم
وما همچنان در خوابيمم
وهمچنان در نيايشيم
وهمچنان هراسانيم
وما همچنان در خوابيم
(سروده ي شخصيت تخيلي كتاب انجمن شاعران مرده تاد اندرسون صفحه ي177 نويسنده كتاب ن.ه.كلاين بام _ترجمه ي حميد خادمي)
+ نوشته شده در هفدهم تیر 1387ساعت   توسط نیست
|
رويا يه تصوير كوچيك از هر كدوم از ماهاست ............ يعني ما معنيه روياهامون هستيم
ولي روياي من مال تو نيست فقط مال من است .
كسي رد شد و روياهايم را برداشت و از اين جا رفت ..............................
اين كه مي بينيد ديگر مهسا نيست يك آدم بي روياست
و اين يعني هيچ.............................
+ نوشته شده در شانزدهم تیر 1387ساعت   توسط نیست
|
يه پست خالي هم يه مطلب جديده؟يه زندگي كه زود تموم بشه يه زندگي جديده؟يه دوست كه خيلي وقته اومده بازم يه دوست جديده؟ شايد
مهسا
+ نوشته شده در یازدهم تیر 1387ساعت   توسط نیست
|